سحر نزدیک است...

اندکی صبر...

روزهای دور از خانه!

آخرهفته‌های خوابگاه،

پر است از دلتنگی...

حتی خوابیدن تا لنگه‌ی ظهر هم دردی از کسی دوا نمی‌کند...


::دلیل اینکه این آهنگ دائما در ذهنم می‌خواند،را نمیدانم :| ولی دلم میخواهد تک‌تک بیت‌هایش را فریاد بزنم...


۱۳ ۳
هلما ...
۰۹ آذر ۲۰:۳۵
الان داشتم یکی از پستای قبلیم رو میخوندم و کامنت تو رو دیدم کلی دلم هواتو کرد.
میگذره فروزان میگذره، خاطره میشه برات :)

پاسخ :

ای جووووون دلم پری مهربون من :*
دلم نمیخواست بگم.اما دیگه دارم کم میارم...
هفته‌ی دیگه،این موقع خونه‌م ولی :)))
مستر علی
۰۹ آذر ۲۰:۳۵
شعر عالی، آهنگ عالی، اجرا عالیست.... 

پاسخ :

روح آدمو تازه میکنه اصلا...
آرام ..
۰۹ آذر ۲۳:۵۲
اهنگو میذارم وبم خیلی قشنگ بود مهندس:)

پاسخ :

آرام تو اولین نفری هستی که بهم گفتی مهندس!
قربانت!
حوا ...
۱۰ آذر ۰۲:۵۵
بدتر از اون اینه که تو خونه احساسِ دلتنگی نابودت کنه...

پاسخ :

آره درک میکنم...به مراتب دردناک‌تره...
حوا ...
۱۰ آذر ۰۳:۰۸
نیستی خانم! نمیگی دلمون تنگ میشه برات؟! :))

پاسخ :

حوا داشتم میومدم برات کامنت خصوصی بذارم!
هستم...ولی فریز شدم یجورایی انگار :|
قربون حوای عزیز دلم برم :*
حوا ...
۱۰ آذر ۰۳:۱۷
عزیزم :)
منم فریز شدم. -_-
خدا رحمی کند به حالِ ما...
خدا نکنه مهربون. ^_^

پاسخ :

آره واقعا..نوشتنم نمیاد!کامنت گذاشتنمم نمیاد!
فقط میخونم!
:***
مریــــ ـــــم
۱۱ آذر ۰۹:۱۵
عزیزم...
میفهمم
منم همچین حالی رو داشتم

پاسخ :

:*
مررررررسی مریم که درک میکنی :*
عه تو هم خوابگاهی بودی؟
ستایش
۱۲ آذر ۲۱:۵۴
سلام
 درک میکنم چون خودمم تو همین شرایطم
دیگه صبرم داره تموم میشه از اول مهر نرفتم شهرمون
ولی مامان و بابام اومدن مشهد دیدمشون اماااا دلم خیلییییی تنگ شده
خسته شدم واقعا فکرمیکنم نمیتونم دیگه تحمل کنم
ای کاش بشه برم شهرمون باورررت میشه میخوام برم دانشگاه شهرمون به هرکی میگم میگن خب این دانشگاه که بهتره و ..ولی واقعا سختمه 
اگرم بخوام برم شهرمون باید شبانه بخونم.واقعا حالم این روزاخوب نیست
اخه این چه قوانینیه وقتی روزانه رو رسوندم حالا باید برم شبانه بخونم

پاسخ :

به به سلااااااام ستایش.کجا بودی تو دخترررر؟
ای بابا...
نه قطعا میتونی.قبل امتحانا یا بعدش تا ترم بعد شروع شه،یه دور میری رفرش میشی ;)
اینکارو نکن.اگه دانشگاه بهتری هستی،فقط به خاطر بعد احساسی قضیه،ولش نکن.
اوه اوه...یه بار دیگه خونوادتو ببینی،دلتنگیت تا حدودی برطرف میشه.نگران نباش.خیلیا شرایط تو رو دارن.تحمل کن ;)


پ.ن:ستایش،عزیزم،کاش یه آدرسی،ایمیلی،چیزی میذاشتی میتونستم جوابتو بدم :(
ستایش
۱۲ آذر ۲۳:۵۲
واست طومار فرستادم رسید؟😉

پاسخ :

آری :)
اتفاقا رفتم تو جواب کامنت قبلت،پی‌نوشت،نوشتم :)
مستر علی
۱۳ آذر ۰۰:۲۲
شما احیانا سریال اوشین رو دیده اید؟

پاسخ :

نه سنم قد نمیده!اشتیاقیم برای دیدنش نداشتم!
ولی خب مسلما عنوان پست برگرفته از همین سریاله!
🍁 غزاله زند
۱۹ آذر ۱۹:۳۷
چقدر همه چیز زود میگذره :) 

پاسخ :

به نظر من فعلا به اندازه‌ای که باید بگذره میگذره! :)
یک بلاگر
۲۰ آذر ۱۶:۵۳
مساله خیلی جالبی که توی این وبلاگ بود این بود که عمر سایت 361 روز می باشد
یعنی که چهار روز دیگه تولد رسمی وبلاگ شماست :))
مبارک باشه .
همیشه آخر هفته ها پره از دلتنگی .. همیشه . نه فقط توی خوابگاه .
من همیشه روز های جمعه که تعطیلات شروع میشه خیلی دلم میگیره . جمعه غروب همه جا دلگیره . چه وقتی که آخرین ساعات تعطیلی باشه چه اولین ساعات تعطیلی

پاسخ :

خیلی ممنون ^_^
تو خوابگاه بدتره!همه کلافه‌ن!
اوهوم...
علیـ ــر ضــا
۲۱ آذر ۲۲:۱۷
عالی 

پاسخ :

آهنگه رو احتمالا منظورتون بود که بله!عالی!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان