از دل و دیده گرامی‌تر هم آیا هست؟آری،هست!

لواشک!

والّا!

خدابیامرز فریدون مشیری قشنگ معلومه افق دیدش وسیع نبوده ها!آخه دست؟!



پی‌نوشت1:یکشنبه میریم قم :)

پی‌نوشت2:آقای رابین‌هود کبیر یهو کجا رفتین برادر؟!

پی‌نوشت3:اینکه هنوز شروع نکردم برنامه‌نویسیو یادگرفتن،پتانسیل اینو داره که اشکمو دربیاره.

پی‌نوشت4:یه روز جناب الیوت گفتن فیلم و کتاب برای آدم زندگی نمیشه!الان متوجه عمقش شدم!


انصراف احساس به نفع عقل

اخیرا بین دوراهی عقل و احساس نمانده‌ام،
شاید هیچ‌وقت دیگر هم مجبور به انتخاب نبوده‌ام،
اما در حال حاضر اولین چیزی که در مورد خودم به ذهنم می‌آید،عنوان پست است.
نوعی خاموشی...
فراموشی...
انزوای خودخواسته...
ولی در قالبی که خلاف این را نشان می‌دهد...


+ذهنم از ربط دادن این خط‌خطی‌ها به یکدیگر و به زندگیم عاجز است.

دلم گرفته

هیچی دیگه.همین...

و آنگاه مرد حکیم گفت-۵

قضیه‌ی این سری پست‌ها را میتوانید اینجا بخوانید.

پیش از فرود جای فرودت را هموار کن.

پسرم! در رابطه با دیگران دل خودت را میزان قرار بده. هرچه برای خود می‌خواهی، برای آنها هم بخواه. هر چه برای خودت نمی‌خواهی ، برای آنها هم نخواه. همان‌جور که خوش نداری به تو ظلمی شود،ظلمی نکن. همان‌جور که دوست داری به تو خوبی کنند،خوبی کن. هر چه فکر میکنی مردم اگر بکنند بد است،برای خودت هم بد حساب کن.هر چه را برای خودت می‌پسندی،برای آنها هم بپسند.هر چه نمی‌دانی نگو.حتی اگر آن چه می‌دانی کم است.هر چه نمی‌خواهی درباره‌ات بگویند،درباره کسی نگو.از خود راضی بودن،خلاف درستی و آفت اندیشه‌هاست. پس (به این که هستی راضی نباش) و تمام سعی‌ات را بکن و ذخیره‌ساز دیگران نباش.به مقصد هم که رسیدی،بیشتر از همیشه،در برابر پروردگارت خاشع باش.


+به شدت التماس دعا دارم.برای یکی از دوستام مشکل جدی‌ای پیش اومده...جوری که لحظه‌ای که فهمیدم،دنیا رو سرم خراب شد...

++فالله خیرً حافظاً و هُوَ ارحَمٌ الراحِمین...


پی‌نوشت:اسمم رو به طور رسمی به "فروزان" تغییر دادم!با تشکر ویژه از هلمای نازنینم :))

امروز

امروز روز به غایت مزخرفی بود:/ ینی یه چن ساعتش چون خیلی ناجور گذشت دارم میگم مزخرف:/


در این بین تنها کار مفیدم این بود که Whiplash رو دیدم.و بسیااااااار هم لذت بردم.

نیم ساعت اول به این فکر میکردم که این نقش اول فیلم شبیه کیه!که بعد فهمیدم کپ معلم شیمیمه!خودِ خودش!عااااااه!

دیالوگی که خیلی خیلی دوست داشتم و قبلا هم تو یه پست موقت مضمونش بود،این بود:


There are no two words in the English language more harmful than "Good job"


یادم افتاد یه کار مفید دیگه هم داشتم!اینکه کتاب 1100 words رو شروع کردم!


و در آخر خبردار شدیم که:

بچه‌ی توراهیِ دایی جانمان،دختره!

اسم بزرگه،هستی هس.مامانم که گف دختره،گفتم اینم بشه هلما!(پری،تو یادم افتادی گفتما!)

شب مامانم اونجا بود.اومد خونه گف حدس بزن اسمشو چی میخان بذارن!منم گفتم آیناز؟آیلار؟آی‌گل؟آیدا؟آی‌سو؟(زنداییم از اسمای ترکی خوشش میاد(آی=ماه))

گفت نه!هلما!!!!

کشته مرده‌ی این پیش‌گوییامم اصن!عینک دودی لطفاٌ D:


ضمن اینکه من همون آدمم!اما الان سه،چار ساعت میخوابم!بدنم منتظر بود من کنکورمو بدم مثل اینکه :/

این موقع شب،عنوان از کجا گیر بیارم آخه!

امروز از کله‌ی سحر دخترداییم اومده بود.انقدرررررر چرت‌وپرت گفتیم و خندیدیم که حد نداشت.خوش گذشت.
Don't Breathe رو دیدیم.خیلی هیجان‌انگیز بود.خوشم اومد.

یه بار تو یکی از کامنتا گفتم!یه بار دیگه هم میگم!من اگه پول این کتابا [کلیک] رو میدادم یه تیکه زمین میخریدم توش کشاورزی میکردم،الان قطب صادرات شمالغرب کشور بودم!به همین برکت!
حالا بعد این که عکس انداختم،زهرا (دختردایی) میگه با این همه کتابی که خوندی،جاییَم قبول میشی؟ D:

جناب پدر از عصر پنشنبه که کنکور تموم شد،میگه پاشو بریم ثبت‌نام کنیم کلاس رانندگی :))
فردا میریم احتمالا.ولی خیلی خوب شد که هیجده سالم تموم شدا(حالا هی میگم D:)دوستم سی‌ویک شهریور هیجده‌ساله میشه و در نتیجه نمیتونه گواهینامه بگیره تابستون!

کلاس خوش‌نویسیم میخوام برم.

امروز که یکم جم‌وجور خواستم بکنم دوروبرمو اینو [کلیک] پیدا کردم...دقیق یادمه از مغازه‌ی بغل مدرسمون با داداش رفتیم با چندتا چیز دیگه خریدیم...شاید نه سالم بود...

من از وقتی کنکور دادم قشــــــــــــنگ خوابم کم شده!انگاااااااار نه انگااااار که نه الی یازده ساعت میخوابیدم قبل کنکور!

کتابای منصور ضابطیانو زهرا برام آورد.خیلی عالی مینویسه...از فردا میخونمشون.

الان برا چی خوابم نباید ببره دقیقا؟چشام خسته‌نا!ولی خوابشون نمیاد!

من و بچه‌ها!

نمیدونم چه ویژگی‌ی دارم که باعثش میشه،
ولی خیلی خوشحالم از اینکه بچه‌ها دوسم دارن!