سحر نزدیک است...

اندکی صبر...

یاد بعضی نفرات در گردش فصول

درست یک سال قبل، در همین ساعات من اولین برنامه‌ی ++Cم رو نوشتم! قبل از اون هیچ کدی نزده بودم. حتی در حد Hello World! با این حال می‌خواستم کامپیوتر بخونم. اما جرئت نمیکردم برم سمتش. از همون اول حس میکردم کلی عقبم که هیچ کاری نکردم! و این نه تنها باعث حرکتم نمیشد، بلکه سرخورده شده‌بودم!

با یکی از بلاگرها در این مورد حرف زده‌بودم و ایشون پی‌گیر شدن و کلّی کمکم کردن؛ برام یه فایل PDF ده صفحه‌ای فرستادن و توش راه انداختن IDE رو یادم دادن! ذوقم وصف‌ناپذیر بود! اولین رانی که گرفتم! اولین چیزی که رو اسکرین نقش بست!

شب همون روز خداحافظی کردن و دیگه هیچ پستی نذاشتن تو وبلاگشون.

فکر نمیکنم این پست رو بخونید اما اگر میخونید میخوام بگم که لطفتون فراموشم نمیشه و چقدر حیف که دیگه ننوشتید!


پی‌نوشت: روزهای سیاه رو پشت سر گذاشتیم و نتیجه‌ش شد پیام‎رسانی که پروژه‌مون بود. می‌خواستم ران بگیرم و بذارمش اینجا ولی متاسفانه کد نهایی رو از بین انبوه کدهای final1, final2, copy, copy before after copy, binam, kouft, amqezi,... پیدا نکردم. به همین عکس اولش بسنده میکنم فعلا :|


پی‌تر نوشت: این پست قرار بود حدود ساعت نه شب منتشر بشه. دیر شد :)

۱۰ ۱۴

هوای خونه برگشته!

از دوران خیلی دور، خانه‌ی دایی بزرگه، برایم نمودِ خانه‌های سرپا و باطراوت بوده. موجی از خنده و شادی‌های شاید بی‌دلیل.

سال نود و شش، برای خانواده‌ی دایی بزرگه، سال خیلی بدی بود. چون زندایی، روح بانشاط خانه، دچار بیماری شد و یکهو انگار دنیا ایستاد. دخترداییِ همیشه خندان، حالا کمتر میخندید و خواهر کوچکترش که یک‌جا بند نمیشد، از روی تخت بودن همیشه‌ی مادرش کلافه بود. چند خط به پیشانی‌ دایی جان و چندین تار موی سفید به موهایش اضافه شده‌بود. زندایی که بساط شوخیش همیشه به راه بود، انگار که دختری هجده ساله باشد، حالا دیگر نا نداشت به صورتش کش و قوسی بدهد و لبخندی بزند.

حالا که مدتیست جلسات شیمی‌درمانی‌ش تمام شده، و دکتر گفته نیازی به ادامه‌ی شیمی‌درمانی نیست، خانه جان دوباره‌ای گرفته و من؟ خدا میداند چقدر خوشحالم از این بابت!


::عنوان از آهنگ "تو نزدیکی"

::اللهم اشف کل مریض

۷ ۴

آدم سابق نمیشم!

فردا کلاس زبانم برای چند تا دختر ده،یازده ساله شروع میشه و من نشستم دارم یه ویدئو میبینم در مورد اینکه چطوری انگلیسی رو به بچه‌ها یاد بدیم که خسته نشن و براشون جذاب باشه!

که همون اول فرمودن:

 First of all let me tell you what you shouldn't do:

Do not send your children to english classes!

۱۹ ۹

زبل خان!

از آن دسته افرادی که بعد از کلی بی‌خبری میان میگن سلاااااام فروزان "جون" خوبی؟ وای که چقدر دلم برات تنگ شده! و در حالی که من خوشحالم از اینکه یکی یادم بوده، بعد از قریب به یک ربع احوالپرسی میگن عههه! راستی میشه فلان کار رو برام انجام بدی؟!، خوشم نمیاد!

یعنی اگر یه ضرب درخواستشونو بگن و آدم رو احمق به شمار نیارن، خیلی راحتترم!



پی‌نوشت: از ترکیبِ  [اسم+جون] بدم میاد :| به قول نیلوفر نیک‌بنیاد، جان که بیفتد به جان یک رابطه، فاتحه‌ش رو باید خوند! [نقل به مضمون]

۹ ۶

دنیا دنیا فاصله

این روزها بیشتر حس می‌کنم به هیچ جمعی تعلق ندارم. با همه غریبه‌ام و گاهی وحشت می‌کنم از این دوری. قدیم‌ترها سعی می‌کردم خودم را به جمع نزدیک کنم ولی حالا تلاشی هم نمی‌کنم؛ تنها می‌گذارم زمان بگذرد و برگردم به گوشه‌ی دنج خودم. دلم می‌خواهد تک و توک آدم دلچسب زندگیم را با خود بردارم و ببرم یک جای دور که کسی کاری به کارمان نداشته‌باشد.



پی‌نوشت: در این مهمانی‌های مسخره، بچه‌ها موجوداتی‌اند که به آغوش امنشان پناه می‌برم. حیف که امشب تب، امان "دنیز" را بریده و مثل من حوصله‌ی کسی را ندارد.


پی‌نوشت دو: "الین" را الان کشف کردم! خیره شد به دندانهایم و بعد یکهو گفت کلی ستاره ریخته رو دندونات! و من چقدر کیف کردم از این نگاه کودکانه‌ی فانتزیش! [منظورش از ستاره براکت‌های ارتودنسی است :|]

۵ ۵

خزان آرزوها

مادرِ خوبی برای رویاهایم نبوده‌ام. هر آنچه به دست آمده هم، بدون مبارزه به دست آمده و شاید حالا وقتش رسیده که انتخاب کنم؛ یا می‌جنگم یا تا ابد در بی‌عرضگی خودم دست‌وپا میزنم.


۶

خانه، این رویای دور از دسترس!

چند روزی‌ست درست نخوابیده‌ام. چهار روز است سه وعده‌ی غذایی را یکی کرده‌ام و برای پروژه کد زده‌ام. صبح دیروز با استرس وصف‌ناپذیری پروژه ارائه‌ داده‌ایم و دو ساعت پیش تیمی بوده‌ام که برنامه‌شان درست موقع ارائه کرش کرده! از ساعت چهارِ ظهرِ دیروز مشغول بستن بار و بندیل بوده‌ام. چیز قابل عرضی از کتف و کمرم باقی نمانده و دست‌تنها وسیله‌ها را تا اتوبوس دنبال خودم کشانده‌ام. دوازده و نیم ساعت توی اتوبوس بوده‌ام. و حالا در راه تبریز تا شهر خودمان، در حالی که انگار آتش از آسمان می‌بارد، ماشین دو ساعتی هست که خراب شده و گویا قرار نیست به این زودی‌ها ریه‌هایم را با عطر خانه پر کنم!
۹ ۴
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان