سحر نزدیک است...

اندکی صبر...

رستن از بندهای خودساخته

چندی‌ست دچار "اضطرار خلاق"ی که استاد نمایشنامه‌نویسی حرفش را می‌زند، نمی‌شوم. به عبارتی نوشتنم سرریز نمی‌شود و کلمات توی ذهنم دنبال کاغذی برای فرود آمدن نیستند. تلاش برای نوشتن هم بیخود است. نمی‌شود که نمی‌شود. وقتی هم که واژه‌ها یکهو هجوم می‌آورند به درِ ذهنم و می‌خواهند خود را آزاد کنند، بی‌اعتنا نگاهی بهشان می‌اندازم و قفل ذهنم را محکم‌تر می‌کنم. اما حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم من با خیلی از چیزهای زندگی‌م، فرسایشی و "بایدی" برخورد کرده‌ام.

برایتان کامنت نگذاشته‌ام و حرص خورده‌ام.
ننوشته‌‌ام و دردم آمده.
نخوانده‌ام و پر از حسرت شده‌ام.

چطور است گاهی به خودمان حقِ سکون بدهیم؟ حقِ قاعده‌مند رفتار نکردن؟ حقِ دوست نداشتن چیزی که تمام دنیا دوست دارد؟ حقِ لذت بردن از اکنون و اینجا و فکر نکردن به اینکه با ساختارهای ذهنیمان مغایرت دارد؟


همه‌ی اینها را گفتم که سرآخِر بگویم، در حالِ حاضر، در کانال (@favoread) بیشتر در خدمتم. بیشتر از کتاب‌هایی که می‌خوانم میگویم. گاهی فیلم میبینم؛ گاهی موسیقی‌هایی که گوش می‌دهم را شریک می‌شوم؛ گاهی غر می‌زنم و گاهی هم چیزی می‌نویسم که غالبا از فیلتر رد نمی‌شوند تا به وبلاگ برسند.


پی‌نوشت: همچنان عمیقاً دلم می‌خواهد اینجا باشم و اینجا بنویسم. اما نه به زور!

۱ ۳

راست هم می‌گفت...

می‌گفت هیچ‌چیز برای یک نویسنده [در معنای عام] وحشتناک‌تر از صفحه‌ی سفید کاغذ یا وُرد نیست!


۸ ۵

و هزار تا نکندِ دیگر که هر کدامشان برای منفجر کردن کلّه‌ی آدم کفایت می‌کند.

با زمزمه‌های رفتن رفیق‌جانِ هم‌رشته‌ای از دانشگاه و کنکور هنر دادنو این داستان‌ها، مدام این فکر توی سرم می‌چرخد که نکند آخر این چهارسالی که تازه هفت‌ماه از آن گذشته، بشوم یک فارغ‌التحصیلِ صرفِ رشته‌ی کامپیوتر؟ 
نکند معمولی بمانم؟
نکند از اولش هم نباید پا توی کفش مهندس‌ها می‌کردم؟
نکند روانشناسی را بیشتر دوست داشتم؟
نکند...

۵ ۷

تقدیم به خودم.

همین‌روزها مرثیه‌ای خواهم سرود برای مرگِ رویائی وهم‌آلود یا وهمی رویایی در ظهرِ دلپذیرِ یک روزِ بهاری...
و تقدیم خواهم کرد به آنانی که هیچ‌وقت هیچ‌کس دوستشان نداشت اما توهمش هم برایشان شیرین بود.


پی‌نوشت: جدی نگیرید!

۵

و من دقیقا همان‌جا ایستاده‌ام!

امروز استاد نمایشنامه‌نویسی حین پاسخ به سوال من، در مورد "عقده‌ی یونس" حرف زد و مرا پرت کرد به دو سال پیش که این اصطلاح را برای اولین بار می‌شنیدم و انگار که سطلی از آب یخ رویم خالی شده‌باشد، خشکم زد و دریافتم که من هم دچار این عقده‌ام. در یک کلام "عقده‌ی یونس" یعنی ترس از بهترین بودن!


من اما در عین حال از شکست هم می‌ترسم. به قدری که کمتر دست به کاری می‌زنم. و این همه در تناقض‌اند با روحی که سیری نمی‌پذیرد و مدام طلب می‌کند. بعد یک جایی می‌رسد که نفست می‌بُرد؛ از این حجم از بی‌عرضگی خودت و صفرویکی بودن نگاهت حالت به هم می‌خورد و تمام استعداد‌های تلف‌شده‌ات را بالا میاوری.

۹ ۷

١٨روز تا بهار من...

برادر عزیزتر از جان،

بهار من بی‌تو، خودِ خودِ زمستان است.
سرد است و دلگیر. تاریک است و ساکت.
اما اگر تو بتابی به دنیای خواهر کوچکت که دیرگاهی‌ست رنگ غم به خود گرفته، سردی و یخ‌زدگی، دلگیری و دلتنگی، تاریکی و سکوت، پاییز و زمستان، همه و همه معنی خود را از دست می‌دهند. همه چیز برای من می‌شود "تو" و "تو" می‌شوی دنیایم...

بهار من تویی برادر جان...
خودِ خودت...

۸ ۶

چقدر هم تنها...

چرا گرفته دلت؟

مثل آن‌ که تنهایی...


۹
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان