سحر نزدیک است...

اندکی صبر...

آخرین+1

دل‌دل کردنم رو خودم هم نمی‌فهمم. اما حالا که نمیتونم تصمیم بگیرم بین ماندن و رفتن خواستم بگم مدت [تقریباً] مدیدی‌ست کانال دارم. اگر دوست داشتید با نام و نشان پیام بگذارید (:

۷ ۴

آخرین

کلی با خودم کلنجار رفتم که خداحافظی بکنم یا نه، که وبلاگ‌نویسی را برای همیشه ببوسم و بگذارم یک گوشه یا بگویم فعلاٌ ترجیحم بر این است که ننویسم، که "سحر نزدیک است" را رها کنم به حال خودش یا کرکره‌اش را پایین بکشم، که بک‌آپ بگیرم یا قید همه‌ی پست‌ها و کامنت‌ها را بزنم.

روزی که مترسکِ بیان از دنیای وبلاگ‌نویسی خداحافظی کرد، نوشت دلش تنگِ وبلاگ و وبلاگ‌نویسی نخواهد شد؛ آنروز این جمله عجیب، غیرقابل‌باور و حتی زننده در نظرم جلوه کرد اما امروز خودم هم فکر میکنم دلم تنگ وبلاگ و وبلاگ‌نویسی نخواهد شد. 

روزهای شیرین و تلخ و شور و بی‌مزه و تند و ملس زیادی را در این وبلاگ از سر گذراندم. با آدمهای زیادی هم آشنا شدم که ارتباط با آنها، هر یک به نوعی بر رویم اثر داشت؛ گاهی بزرگم کرد، گاهی پیر، گاهی خوشحال، گاهی غمگین، گاهی قدرتمند، گاهی ضعیف و گاهی پشیمان.

این وبلاگ سِیری بود بر افکار و احساسات و دغدغه‌ها و هزار چیز دیگر از اواخر نوجوانی تا همین حالا که بیست سال و هشت ماه و ده روز از تولدم می‌گذرد. فکر می‌کردم روزی نباشد که بخواهم از بینش ببرم. دوست داشتم برایم بماند اما دل‌زده‌ام. مدتهاست.

زیر این پست اگر صحبتی هست، می‌شنوم و دو روز دیگر احتمالا برای همیشه از این فضا، خداحافظی خواهم کرد.

۹ ۰

خدا گر ز حکمت ببندد دری :)

امروز در نقطه‎ی آغاز بیست سالگیم، در حالی که حال خوشی نداشتم، شب بدی رو تجربه کرده‌بودم و تا چندی پیش به نوزده سالگی سرشار از بحرانم فکر میکردم، به دو تا از آرزوهای زندگیم رسیدم!

آرزوهام تلفیقی‌اند از این پست و این پست (از خوبی‌های وبلاگ داشتن :) )
۱۱ ۶

A thousand slowly dying sunsets

امروز در مورد آدم‌ها فکر می‌کردم؛ و به خودم نه بعنوان کسی که تافته‌ی جدابافته‌ای از این آدم‌هاست، بلکه بعنوان یکی از همین‌ها نگاه می‌کردم. بی‌حوصلگی در روابط انسانی این روزها بیشتر به چشمم می‌آید. امروز که هم‌اتاقی داشت با من صحبت می‌کرد من با کس دیگری حرف می‌زدم و سرم را کرده‌بودم توی گوشی؛ یا کسی که قبل‌ترها خیلی بیشتر و جزئی‌تر صحبت می‌کردیم، حالا منتهای حرفمان احوالپرسی‌های روزمره است یا رفیق هم‌رشته‌ای و هم‌خوابگاهی که دیگر فقط برای درس به من پیام می‌دهد یا هزار تا چیز دیگر. نمی‌دانم می‌توان کسی را مقصر دانست یا نه. بهرحال هر کسی ماجراهای خودش را دارد. شاید بشود حق داد. ولی باید قبول کرد نامهربان شده‌ایم و این بسیار غم‌انگیز است؛ فقط کاش این بین حواسمان به آنهایی که هزار هزار غروب به آرامی در دلشان در حال مرگ است، بیشتر باشد.

 

عنوان از آهنگ

People help the people | Birdy

 

۳ ۱

!?How come

واقعاٌ مشتاقم بدونم بشر آریایی چگونه توانست خودشو قانع کنه که جواب "خوبی؟" میتونه "مرسی. تو خوبی؟" باشه!

۲ ۴

خدا مرا ز خیال تو در امان دارد!

دلم یک پست بلندبالای وبلاگی می‌خواهد. کلاس نمایش‌نامه‌نویسی که می‌رفتم اولین تمرینمان این بود که یک برگه برداریم و بی‌وقفه شروع کنیم به نوشتن. هر جا هم کم آوردیم بنویسیم «دارم می‌نویسم...». امشب که نوشتنم می‌آید و کلمه‌ام نمی‌آید به نظرم بهترین کار همین است. اینکه انگشت از روی کی‌برد برندارم. امروز عزمم را جزم کرده‌بودم که تا قبل از بیست سالگی هیجان را تجربه کنم. آدمی در سال‌های رند عمرش انگار حس می‌کند ماموریت‌های انجام‌نداده‌ی بسیاری در زندگی داشته و شروع می‌کند به تهیه‌ی چک لیست و تیک زدن یک به یک آنها برای آرام کردن قلبش. به این فکر می‌کنم که در لیستم جز تجربه‌ی هیجان چه چیز دیگری داشته و یا دارم؟ می‌خواستم ترسم از پله‌برقی بریزد که ریخت! می‌خواستم سوار هواپیما شوم که شدم. می‌خواستم تنها بیرون بروم که رفتم. می‌خواستم کم‌رویی‌م در تلفن حرف زدن برطرف شود که شد. می‌خواستم تدریس کنم که کردم. می‌خواستم یک بار هم که شده برای کاری که میکنم پول بگیرم که گرفتم. ولی راستش را بخواهید حالا دیگر یادم نیست چه کارهایی دلم می‌خواست انجام دهم و هنوز انجام نداده‌ام. یک سری چیزهای دیگر هم بود که انتظار نداشتم برایم اتفاق بیفتد ولی شد دیگر! نزدیک تولدم که می‌شود مدام با اعداد بازی می‍کنم. پارسال این موقع چه می‌کردم. دیدم نسبت به جهان و جهانیان چه بود و اکنون چقدر تغییر کرده‌ام. به جرئت می‌توانم از نوزده سالگی با عنوان عجیب‌غریب‌ترین سال زندگی‌ام یاد کنم. سالی که رنج‌های بسیاری کشیدم، شیرینی‌هایش گوارای وجودم بود و غم‌هایش در انتهایی‌ترین نقطه‌ی قلبم رسوخ کرد. نوزده سالگی سال سختی بود ولی با تمام قوا معتقدم بیست‌سالگی بسیار سخت‌تر خواهد بود ولی گواهی بر مدعای خود ندارم. دارم می‌نویسم... دارم می‌نویسم... آهان داشتم می‌گفتم. امروز عزمم را جزم کرده‌بودم که هیجان را تجربه کنم. بنابراین به پیشنهاد شهربازی رفتن هم‌اتاقی‌ها بر خلاف همیشه و در کمال تعجب دوستان نه نگفتم و راهی سیتی‌سنتر اصفهان شدیم. جایی که از همان بدو ورود می‌دانستیم نیامده‌ایم اینجا خرید کنیم. شهربازی را پیدا کردیم و رفتیم چند دور دور خودمان چرخیدیم و دو دوتا چهارتاهایمان را کردیم تا ببینیم کدام یک را سوار شویم بهتر است. آخر سر رسیدیم به ترن هوایی. پنج نفر بودیم و صندلی‌ها دونفر دو نفر کنار هم بودند. در موقعیت‌های مشابه همیشه کنار می‌کشم. یا با خودم می‌گویم من آن نفری هستم که تنها می‌ماند. در خانواده مادر پیروز ماجراست. ولی در جمع دوستان من می‌شوم مادر. خلاصه بگویم، دو نفر دو نفر نشستند و من ماندم و صندلی پشتی. نشستم و چند ثانیه بعد یکیشان برگشت که ئه تو چرا تنها ماندی. لبخند زدم و خودم را زدم به آن راه که همه چیز خوب است. انگار نه انگار که من قد چی از وسایل شهربازی می‌ترسم. سفر شروع شد و رفتیم و دو یا سه جا دور سیصد و شصت درجه زدیم. همیشه واکنشم به چیزهای شوکه‌کننده سکوت بوده و هست. این بار خودخواسته جیغ‌های مصنوعی کشیدم. آخر تا قبل از امروز حس می‌کردم نمی‌توانم جیغ بزنم. ولی حنجره‌ام سالم بود و توانستم. پیاده که شدیم حس بهتری داشتم. دارم می‌نویسم... دارم می‌نویسم... دارم می‌نویسم... روبه‌روی شهر بازی پردیس کتاب بود. طراحی قفسه‌ها به دل می‌نشست ولی قیمت‌ها سر به فلک می‌کشید. بعد از مدتها گشتن، فصل‌نامه‌ی سان را پیدا کردم و بهمراه آن سه تا خودکاری که بر حسب اتفاق ارزان‌قیمت‌تر از شهرکتاب نظر بودند، گرفتم. از یکی از مغازه‌ها هم‌اتاقی منچ گرفته بود. چند ساعتی تا اذان مانده‌بود و ما داخل ساختمانی بزرگ که از شدت بزرگی گاهی خالی به نظر می‌رسید، گوشه‌ای پیدا کردیم، روی زمین نشستیم و منچ را پهن کردیم کف آن. مهره‌ها را بیرون نیاورده‌بودیم که مامور آمد. خودش هم نمی‌دانست چرا سمت ما آمده و چرا باید حتما اعتراض کند و بلندمان کند. شروع کرد که خانوم بلند شو! ما هم دلیلش را خواستیم. گفت نمی‌دانم من تازه استخدام شده‌ام و مامورم و معذور. که ای کاش همین‌جا متوقف می‌شد و بعد نمی‌گفت البته اینطور اینجا نشستن و بازی کردنتان صورت خوشی ندارد! اعتراض‌هایمان را که کردیم رفتیم داخل حیاط. جایی برای نشستن دور میز نبود. بساط منچ را ردیف کردیم و خودمان هم نشستیم روی زمین. مامور دیگری از دور با ایما و اشاره سعی داشت به ما بفهماند که بلند شوید بروید. ما هم خودمان را زدیم به آن راه تا اقلا اگر هم حرفی دارد زحمت بکشد بیاید نزدیک‌تر. آمد و گفت بلند شوید. ما هم همه حق‌به‌جانب گفتیم که چرا! دید اوضاع خراب است و ما از آن کله‌خرهایش هستیم. گفت سلام! بار دیگر فهمیدم چقدر درصد آدم‌هایی که تا وقتی باهاشان راه‌ می‌آیی با لحن حرف زدنشان هم می‌توانند درسته قورتت دهند ولی وقتی کمی از موضع بالاتر باهاشان صحبت می‌کنی یک‌هو قالب تهی می‌کنند، زیاد است! گفتیم که الان دقیقا مشکل چیست و ما آزارمان به چه کسی رسیده؟ گفت صندلی هست! گفتیم ببخشید که نمی‌شود به ردیف بنشینیم و به افق‌های دوردست خیره‌شویم و منچ بزنیم! بعد از کمی بحث هم‌اتاقی اول گفت فقط یک سوال! پسر هم بودیم همین حرف را می‌زدید؟ و مامور بعد از یک دقیقه فکر و من من کردن گفت بله که می‌گفتم! چرا نگم! حتما می‌گفتم! و چقدر هم افتخار می‌کرد. بلند شدیم و جمع کردیم و رفتیم و دوباره با کلی پله‌برقی به طبقه‌ی آخر رسیدیم که یک چیزی سفارش دهیم. گفتم ته‌چین. و اینبار داشت. یاد برادرم افتادم که آن روزهایی که می‌رفتیم بیرون و هیچ جا خبر از ته‌چین نبود گفت من بالاخره برای تو ته‌چین می‌خرم! نشد که بخرد. دلم برایش تنگ شد. غذایمان را خوردیم و چهارتایی نشستیم صندلی عقب یک پراید سفید تا برگردیم. چشم‌هایم مدام از اشک پر و خالی می‌شدند و من باز نمی‌فهمیدم چه مرگم است. امشب هم با تمام خستگی تا این موقع بیدار ماندنم را نمی‌فهمم. و ایده‌ای برای کلاس پنج‌ساعته‌ای که جای دوشنبه، فردا برگزار خواهد شد ندارم. الان هم فکر می‌کنم صدای کی‌برد هم‌اتاقی‌ها را اذیت کند. گرچه امشب شب تولد یکی‌شان بود و کلی مهمان داشتیم که تا یک و نیم گفتند و بلند بلند خندیدند و منی که سرم درد می‌کرد و از ساعت یازده دراز کشیده‌بودم، آن لا به لا گم شدم. حرف‌های مهم‌تری داشتم که از قضا به عنوان پست مربوط می‌شد اما پرونده را همین جا می‌بندم و اگر  وقت گذاشته و تا انتهای پست را خوانده‌اید بدانید که برایم چقدر ارزشمند و خوشحال‌کننده است.


عنوان از آهنگ «جنون» روزبه بمانی



۱ ۲

!The Show Must Go on

آخرین باری که برای چیزی جنگیده بودم برمیگشت به سه سال پیش. بعد که نتیجه‌ی کار حاصل شد، دیدم چیزی نبود که واقعا دلم می‌خواست.

بیست روز پیش اتفاقی به اطلاعیه‌ی جذب مدرس زبان برخوردم؛ اتفاقی امتحان دادم؛ اتفاقی قبول شدم؛ رفتم برای مصاحبه و خیلی اتفاقی پذیرفته شدم. حالا که دارم دوره‌ی *TTC را می‌گذرانم حس قشنگی در دلم جوشیده. هر کلمه‌ای که استاد می‌گوید به وجدم می‌آورد. در کلاس پنج‌ساعته‌ی هر هفته، آن هم بعد از گذراندن یک روز شلوغ در دانشگاه و مصیبت‌های رفت‌وآمدش ذره‌ای احساس خستگی نمی‌کنم. باید تلاش کنم و از اینکه بعد از مدتها چیزی پیدا شده که روح جنگنده‌ام را بیدار کرده بسیار خوشحالم. دعای اول سالم را یادتان هست؟ دارد محقق می‌شود!

با تمام وجود دلم می‌خواهد آزمون Demo پایانی را به خوبی پشت سر بگذارم؛ حالا هرچقدر هم که سخت باشد!


*Teacher Training Course |  دوره‌ی تربیت مدرس


از دسته‌ی «دوست دارم فریادشان بزنم»ها:

دریافت

۱ ۳
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان