سحر نزدیک است...

اندکی صبر...

صدا کن مرا...

دیدین یه مدل صدا کردنا چقد به آدم میچسبه؟

و وقتی برادرجانم منو "جیرون" و یا "بقّلک" صدا میزنه،دلم میخواد براش بمیرم... 3>


*جیرون:همون جیران خودمون (!) که در زبان ترکی به معنی غزال و مجازا به معنی زیبا هست :)

*بقلک هم در هیچ کجای دنیا کاربرد نداره :| در واقع همون "دقّلی" به معنای کوچولو  هست که "د" رو به "ب" تبدیل کرده و یه "ک" تحبیب هم آخرش گذاشته!قربون این حجم از خلاقیتش برم من اصن!تازه یه موقع‌هایی "بقلک اشی مشی" صدام می‌کنه D: |:
۱۰ ۴

...

و غروب یکشنبه‌ای که بیشتر شبیه جمعه است...

۴

وقایع اتفاقیه طی این دو روز

پریروز هفت ساعت و دیروز ده ساعت را در جاده‌ و مطب و عکس‌برداری گذراندیم و له له هسدیم.

نتیجه:ارتودنسی نه تنها خر است،بلکه گاو من هم هست.همیشه کلاس اول است حتی! :/

درد اینه که سه تا از دندونای نازنینم باید کشیده شن.یکیش پر شه و یکیش...
عمل!بله عمل!(کولی بازی درمیاورد)

بعد از معاینات متوالی و نصب براکتها،دهانمان دو متر از سمت شمال شرقی و سه و نیم متر از جنوب غربی گشاد شد :/ علاوه بر این پنج،شش لایه از دهانم هم به فنا رفت.و این می‌تواند یک توفیق اجباریِ حرف نزدن باشد (تهِ نیمه‌ی پر لیوانو دیدن!)

چیزی که در این دو روز تجربه کردم این جمله بود : ترس،آموختنی‌ست!

من چه گناهی کردم که دندونای بزرگ مامان و فک کوچیک بابا هم‌زمان به من رسیده :/
ملت ژن دارن مام ژن داریم :/ D:

مراحل مسواک زدن،به هفت خان رستم گفته زکی!

فکر می‌کنم بعد از اتمام دوره‌ی درمان،به سوء هاضمه گرفتار آمده باشم D:  از دیروز که دکتر گفت ساندویچ و پیتزا و ته‌دیگ و ... تعطیل،با یک بغض عمیقی از مقابل ساندویچی‌ها رد می‌شوم :/ (نیس خیلیم غذا می‌خورم!برای مثال دیروز نه صبحانه،نه نهار و نه شام!،هیچ کدومش رو نخوردم.چند تا میوه و کیک و آب‌میوه فغط!)

شمام که هی فقط پست بذارین :| چندتاتون چند بار ستاره‌ش روشن شده حتی :/

در راه و در زمان بیکاری و انتظار،پادکست می‌گوشیم.از نوع "رادیو صدای زمین"ـش.به شـــــدّت پیشنهاد میکنم.خصوصا تو جاده‌ی باران‌زده من رو در یک خلسه‌ی عمیقی فرو برد!اوففف...امتحان کنید حتماااا.

دو روز هم هست که کلاس رانندگیمان شروع شده!یک مربی فوق باحال گیرمان آمده!فقط کمی عفت بیانش نابود است! D:

معتاد مجله‌ی دانستنیها هم گشته‌ایم :)

فعلا همینا!خورد خورد خواهم خواندتان! ;)
۸ ۳

بیا فالت بگیرُم!

خانم "ج" : میم،یه آرامش ذاتی‌ـی داری که اون آرامش در آینده تو رو به جاهای بلندی خواهد رساند!


لحنش جوری بود که یه لحظه فک کردم داره کف دستمو میبینه :|

۶ ۲

چرا آخه :|

من:داداش میگه اونجا ترکی استانبولی خیلی به کار آدم میاد.باید یاد بگیرم.

دایی:خب تو چرا باید یاد بگیری؟نکنه میخوای بری تو هم؟

من:خدا رو چه دیدی؟یهو دیدی رفتم!

دایی:بیخود!میری یکی از این سیاه میاها عاشقت میشه من حوصله ندارم بیام اون سر دنیا فکّشو بیارم پایین!

من:اونا که سیاه نیستن!بورن! P:

دایی:حالا هرچی!از این زرد،مردا :|

۹ ۲

ای خدا :|

به جایی رسیدم که شب از یه جایی به بعد،میشینم تا اذونو بگن،نماز بخونم بعد بخوابم :|

در همین ابعاد داغان :|

۸ ۱

سپیده جانُم!

امروز مامان،سپیده رو برام پیدا کرد :))
دلم نمیاد بهش بگم عروسک!چون همیشه مثل یک انسان باهاش رفتار کردم!حتی پشتمم بهش نمیکردم!و مراقب بودم راحت باشه!
خلاصه که کلی خاطرات زنده شد :))
سپیده رو دایی بزرگه‌ـم برای تولدم خریده بود.یکی برای من و یکی برای دختردایی.مال زهرا قرمز بود و کلی بهش رژ مالیده بود :| اسمم نذاشته بود براش! واسه همین همیشه به سپیده‌ی من طمع داشت D: الان اعتراف میکنه که وقتایی که میرفتم مدرسه(شایدم مهدکودک)،میرفته سراغش که ورش داره!

مامان:میم،اونطوری که تو سپیده رو بغل کردی،من تا حالا بغلت نکردم!!
من:مامان،من برای سپیده مادری کردم!
مامان:ینی من برات مادری نکردم؟
من:نههههههههه،ینی میدونی...من این بچه رو بدون پدر،بزرگ کردم D:

البته به قول آقاگل احتمالا بچه دچار بحران هویت شده!چون اسمش سپیده‌ـس ولی خودش نارنجیه!
و اینکه با این تفاسیر چطور سپیده در قعر کمد به سر می‌برد جای بحث داره که دلیلشو نمیدونم.شاید یک دوره‌ای دلمو زده :/

تیتر هم مربوط میشه به آهنگ شمالی سپیده جانم!

+به یه آرامش نسبی رسیدم در مورد انتخاب رشته...خداروشکر...
۴ ۲

برای آقای دال

بفرمایید ادامه‌ی مطلب!

۳

اندکی صبر؟سحر نزدیک است؟

حالم شده درست حال دو،سه ماه قبل کنکور...

همون بداخلاقی

همون سردرد

همون سوزش چشم

همون معده‌درد

مثل اون موقع‌ها دلم می‌خواد همه کار بکنم ولی به انتخاب رشته فک نکنم...

در حال حاضر از اینهمه ضعیف بودنم بدم میاد...

از اینکه ترجیح میدم فرار کنم...

درسته که میدونم اگه برگردم به زمانی که درس میخوندم باز همونقد شل میگیرم همه چیو،ولی الان تو دلم لیچار بار خودم میکنم وقتی میبینم چارک پایین رتبه کامپیوتر امیرکبیر جلوش نوشته 302..و من حتی نمیتونم بهش فک کنم...درحالی که میتونست بشه...

نمیدونم چقد واقعا دوست دارم مهندسی کامپیوترو

نمیدونم آیا چیز دیگه‌ای هس که دوس داشته باشم یا نه

کامپیوتر جلوی دیدمو گرفته

همش فکر اینم که اگه نشه چی؟اگه کلا تهران قبول نشم؟اگه خیلیایی که رتبه‌شون بهتر از منه برن کامپیوتر؟

برم پیش مشاور یا نه؟با کی مشورت کنم؟...

خسته‌‌‌م...خیلی خسته...

۶ ۰

دیوانه هلال برنتابد...

آن هم ماه امشب...



عنوان:"منمای مرا جمال ازیراک/دیوانه هلال برنتابد" از خاقانی

۴
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان