سحر نزدیک است...

اندکی صبر...

هوای خونه برگشته!

از دوران خیلی دور، خانه‌ی دایی بزرگه، برایم نمودِ خانه‌های سرپا و باطراوت بوده. موجی از خنده و شادی‌های شاید بی‌دلیل.

سال نود و شش، برای خانواده‌ی دایی بزرگه، سال خیلی بدی بود. چون زندایی، روح بانشاط خانه، دچار بیماری شد و یکهو انگار دنیا ایستاد. دخترداییِ همیشه خندان، حالا کمتر میخندید و خواهر کوچکترش که یک‌جا بند نمیشد، از روی تخت بودن همیشه‌ی مادرش کلافه بود. چند خط به پیشانی‌ دایی جان و چندین تار موی سفید به موهایش اضافه شده‌بود. زندایی که بساط شوخیش همیشه به راه بود، انگار که دختری هجده ساله باشد، حالا دیگر نا نداشت به صورتش کش و قوسی بدهد و لبخندی بزند.

حالا که مدتیست جلسات شیمی‌درمانی‌ش تمام شده، و دکتر گفته نیازی به ادامه‌ی شیمی‌درمانی نیست، خانه جان دوباره‌ای گرفته و من؟ خدا میداند چقدر خوشحالم از این بابت!


::عنوان از آهنگ "تو نزدیکی"

::اللهم اشف کل مریض

۶ ۴
لیمو جیم
۲۹ تیر ۱۶:۰۲
خداروشکر که حل شده , تنشون سلامت

پاسخ :

بله خدا رو شکر...
زنده باشی ^_^
فرشته ...
۲۹ تیر ۱۶:۲۱
خدا رو شکر، ان‌شاءالله که همه‌ی مریض‌ها شفا بگیرن.
همیشه خوشحال و سلامت باشید عزیزم:*

پاسخ :

ان‌شاءالله *_*
ممنونم فرشته :* زنده باشی ^_^
رامین :)
۲۹ تیر ۱۶:۴۴
خداروشکر :)

+ این آهنگ برای من خیلی خاطره انگیزه. خاطره هایی از جنس غم و شادی

پاسخ :

(:

+ ذاتش همینه انگار این آهنگ 3>
هلما ...
۲۹ تیر ۱۹:۳۲
آخیش خداروشکر الان بوی زندگی برگشته خونه اشون. :)

پاسخ :

آره پری... خداروشکر...
نیلی ‌
۲۹ تیر ۲۰:۴۰
فروز خدا می‌دونه از اینکه پایان پست تلخ نیست، چقد خوشحال شدم :)))) خدا رو شکر خلاصه :)

پاسخ :

ای من قربون تو بشم *_*

شب گرد
۳۰ تیر ۰۷:۲۸
خداروشکر. ایشالا شادی‌هاتون افزون باشه :-)

پاسخ :

خیلی ممنون. سلامت باشید ^_^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان